
چهل روز از آخرین روزی که برای آخرین بار باهاش وداع کرده بودیم گذشت .
چهل روزه که خونه هامون رنگ ماتم گرفته و لباسهامون رنگ سیاه.
چهل روزه که همه ما یه گم کرده ای تو خونه هامون داریم که دیگه توان پیدا کردنش رو نداریم.
چهل روزه که بزگتره خونه هامون یا به اصطلاح برکت خونه هامون دیگه پیش ما نیست.
چهل روزه که اون مامان بزرگ خوب و مهربون رفته سفره و دیگه بر نمی گرده.
چهل روزه که هیچ کس دیگه صدای ناله هاش رو نشنیده.
چهل روزه که دیگه کسی از دردها و مشکلاتش صحبت نمی کنه.
و کلا چهل روزه که داریم تلاش می کنیم که باور کنیم که دیگه مامان بزرگ نداریم.
ولی دیگه باید باور کنیم که از این به بعد همیشه اون صدا و اون حضور در بین ما کمه.
دیگه باید باور کنیم که از این به بعد خونش رو خالی ببینیم.
دیگه باید باور کنیم که از این به بعد بجای اینکه بریم خونش باید بریم سر مزارش و باهاش صحبت کنیم.
و کلا دیگه باید باور کنیم که دیگه مامان بزرگ رو نمی بینیم.![]()

خیلی وقت بود که دیگه اهل خونه صداش رو نشنیده بودن
خیلی وقت بود که دیگه نمی تونست خودش غذا بخوره
خیلی وقته بود که دیگه توان نشستن نداشت
وکلا خیلی وقت بود که می گفتن حالش خیلی بده
سه شنبه هفته پیش دیگه گفتن همه بیاید که دیگه ساعات آخرشه
همه رفته بودن همه اونجا بودن
بجز ما، ما نتونستیم بریم
ولی ای کاش رفته بودیم
ما قرار بود چهارشنبه صبح بریم
چهارشنبه صبح دور بر ساعت 7 صبح بود که دیگه داشتیم راه می افتادیم که زنگ تلفن خونه به صدا در اومد و خبر دادن که ......
عازم سفر شدیم اما نه برای سر زدن بهش بلکه برای برگزاری مراسمش
راه خیلی طولانی شده بود
اونقدر که دیگه تحملش رو نداشتیم تلفن ها مدام زنگ می زد
چه برای گفتن تسلیت چه برای اینکه بدونن که ما کجایم
بابا خواهش کرد خاکش نکنن تا آخرین بار ببیندش
واز همون زمان ترافیک شروع شد
حرکت ماشین ها آنقدر کند شده بود که پیاده اگر می رفتیم سریع تر می رسیدیم قرار بود ساعت 10:30 برسیم اما ساعت 10:30 تازه ما نیمی از راه را پیموده بودیم حرکت لحظه به لحظه کند تر می شد از زمین و آسمون برامون می بارید هر مشکلی که باعث کندی حرکت می شد تو اون ساعات اتفاق افتاد صدای موبایل ها اصلا قعطی نداشت گفتن ما می بریم نماز میت رو می خونیم تا شما برسین
عقربه های ساعت کم کم دیگه ساعت 12 رو نشون می داد که بابا دل رو زد به دریا و با اولین زنگی که تو اون ساعت بهش زدن که کجایید گفت: دیگه تقصیر من نیست هرکاری می خواید بکنید بکنید ما دیگه نمی رسیم که کم کم او را به خاک سپردن
ساعت حدود 1:30 بود که زنگ زدن گفتن دیگه عجله نکنید دیگه کار تموم شد و از همون لحظه به بعد راه کاملا باز شد بی هیچ ترافیکی و مشکلی ما به راه خودمون ادامه دادیم
حکمتش رو دیگه نمی دونم اینکه مامان بزرگ دوست نداشت ما ببینیمش یا دوست نداشت ما رو ببینه دیگه نمی دونم حکمتش چی بود.
بلاخره رسیدیم همگان منتظر ما در همان قبرستان ایستاده بودن دیگه هیچ کس نمی تونست جلوی اشکاش رو بگیره حتی تک تک ما نوه ها هم ازش خاطره هایی داشتیم که دل کندن ازش واقعا سخت بود
اما اتفاق افتاده بود و باید باور می کردیم
از همه طرف برای تسلیت گفتن می اومدن و هرکسی سعی داشت این غم بزرگ رو کم کنه
روز دوم هم به همین منوال گذشت ما دیگه به روز سوم رسیده بودیم
روز سوم جمعیت اونقدر زیاد بود که دیگه کنترل کار از دست ما خارج شده بود اول فکر کردیم که شاید خرما و حلوا و میوه کم بیاد اما آنقدر جالب بین مردم تقسیم شد که هم خوردن و هم جهت تبرک با خودشون بردن
مردم اینقدر قبولش داشتن که حتی تکه های کاغذی که برای تزئین گل بود رو هم با خودشون به تبرک بردن و هم چیز اونجوری که مامان بزرگ لیاقتش رو داشت برگزار شد.
روز چهارم تصمیم بر این شد که سری به خونش بزنیم آخه هشت ماه بود که دیگه تو خونه اش زندگی نمی کرد اما حدود 67 سال بود که اونجا زندگی کرده بود.
وقتی در خونه اش رو باز کردیم دیگه هیچ کس نتونست جلوی اشکش رو بگیره هنوز بوش تو خونه می اومد هنوز لباساش با همون نظم خاص سرجاش آویزون بود و کلا همه چیز همون جور بود که بود.
همیشه یادمه سر ایوون می نشست و از همه عابرا و ماشینها که رد می شد خبر داشت. همیشه یادمه هرکسی رو که می دید سیر تا پیازه قضیه رو تعریف می کرد و اصلا کار نداشت اشخاصی که می گه می شناسی یا نه و با دیدن دوباره خونه اش همه مون دوباره با هم خاطرات رو مرور کردیم. و این بار و برای اولین بار خونه رو بدون مامان بزرگ خوبم دیدم و واقعا برای همه ما سخت بود که باور کنیم اما باید باور می کردیم.
مراسم هفتم هم با همون شکوه وعظمت توصیف ناپذیر خودش به انجام رسید و درست همه چیز از خاکسپاری تا مراسم همه چیز طبق وصیتهای خودش انجام شد.
و امروز درست هشت روز از آن روز می گذره وهنوز باورش سخته که اون مامان بزرگ خوب و مهربون اون مامان بزرگ دوست داشتنی اون مامان بزرگی که وجودش برکت بودواسه خاندان اون مامان بزرگی که هرکسی که دیگه علم پزشکی ازش نا امید شده بود دست به دامانش می شد و جواب می گرفت دیگه پیش ما نیست.

با آخرین نفس
بوی قربت پرسش فردا را
در خانه ریخت
آنگاه بی درنگ
مادر بزرگ من
در جامه ای به رنگ سرانجام
پیچیده شد
بوی کبود مرگ
ما را احاطه کرده بود
مادر بزرگ من
با گیسوان نقره ای بی فروغ خویش
سطح کبود و سربی تابوت سرد را
پوشانده بود
ما چند لحظه ای
در کوچه های سرد سرانجام خویشتن
در ترس و اضطراب فرو ماندیم
چندان عمیق که گفتی
دنیا
تا لحظه ای دیگر تعطیل می شود
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
حدودا دو سه سالی می شد که می شناختیمت روزهایی که با هم سپری کردیم که از ثانیه ها و حتی دقیقه هاش خاطره وجود داره خاطراتی که بارها با هم مرور کردیم و حتی روی دیوارهای یکی از این وب گاه های حک کرده بودیم و حدودا دو سه سالی بود که با هم دیگه این روز رو جشن می گرفتیم و از نزدیک یا به قول معروف فیس تو فیس بهت تبریک می گفتیم.

اما الان باز هم حدودا یک سالی می شه که دیگه همدیگرو نمی بینیم و دست تقدیر هر کدوممون رو یه ور پرت کرده حتی من و هپلی هم که اسما با هم یه جا هستیم ولی اون رو هم حدودا ۲ ماه که ندیدمش کسی اگر دیدتش سلام من رو هم بهش برسونه![]()
به هر حال امروز اومدم بگم که هنوز یادم نرفته که چه دوستایی داشتم و دارم درسته هم دیگه رو نمی بینیم ولی هنوز دلامون به هم نزدیک و هنوز همدیگرو رو فراموش نکردیم لااقل در مورد من یکی که اینجوری شما رو نمی دونم![]()
به هر حال خجالت هم که نمی کشی سال به سال سنت مثل شمارنده کنتور آب و برق بی وقفه داره می ره بالا و کماکان خونه بابا جا خوش کردی![]()
دیگه بابا بوتون کل محله رو برداشته ولی...![]()
مخصوصا اون یکی(مامان بزرگ رو می گم) جالبه اینکه اصلا هم بر روی خودش نمی یاره (البته این رو دارم می گم ومی دونم که بعدا مامان بزرگ می یاد طی یک پیام خصوصی گوشم رو می کشه
) ولی خوب من که دوستشم نگم کی می خواد بگه
حالا هر چی این خاله باهاتون مدارا می کنه و هی عروسیش رو می ندازه عقب نگاه کن بنده خدا ها خاله و عمو منتظر شما نشستن
هی بهتون احترام می ذارن که مثلا به اون ریش سفیدتون احترام گذاشته باشن نخوان زودتر از شما عروسی بگیرن ولی شما اصلا هیچ به روی خودتون نمی یارین
حالا من که هیچی(خودتون می دونید من اصلا از این قصدا ندارم) ولی این هپلی بنده خدا گناه داره وایستاده شما برین بعدش اون بره ولی بازم انگار نه انگار به هرحال امیدوارم به حق این سال جدید لااقل یه اتفاقاتی برای شما دوتا(مامان بزرگ وتپلی رو می گم) بیفته کما اینکه مامان بزرگ که در آستانش قرار داره وفقط کافیه یکی هلش بده تا قشنگ به جمع مرغان بپیونده
ولی حیف که من دیگه نمی بینمش و گرنه خودم مسئولیت این وظیفه خطیر رو به گردن می گرفتم
چه می دونم والا شایدم تا حالا اتفاقاتی افتاده ولی ما رو بی خبر گذاشتن تا مبادا طلب شیرینی کنیم یا مثلا بگیم ما می خوایم بایایم عروسی
ولی من خودم شخصا قول می دم نمی یام عروسی (وای نمی دونم چرا هر دفعه راجع به مامان بزرگ حرف می زنم گوشم درد می گیره
)
به هر حال امیدوارم ۲۳۲ سال عمر کنی دقت کن اون دو سال آخرش خیلی مهمه
و تمام مراحل زندگی ات هم همراه با موفقیت سعادت و سلامت باشه
اینم کادوی من:
او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خيلي زود حرکت کرده بود، عليرغم وجود طوفان و بارش شديد برف به موقع به آنجا رسيد.
وقتي وارد کليسا شد فقط يک مرد روستايي در آنجا نشسته بود، کشيش قدري منتظر شد تا شايد افراد ديگري نيز به کليسا بيايند، پس از گذشت زمان و نيامدن کس ديگري، او به آن پيرمرد روستايي نزديک شد و گفت: فقط شما تشريف آورده ايد، به نظر شما من بايد چکار کنم؟
پيرمرد لبخندي زد و گفت: من فقط يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب هم در اصطبل داشته باشم، بايد به آن غذا و خوراک بدهم.
کشيش جواب داد: بله بله، حرف شما درست است! لذا به جايگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خيلي جدي گرفت. سخنانش بسيار هيجان انگيز و گرم شد. وقتي به قسمت پاياني سخنراني رسيد و به ساعتش نگاه کرد ديد يک ساعت و نيم از زماني که سخنراني را شروع کرده است، مي گذرد.
در پايان از جايگاه پايين آمد و دوباره سراغ پيرمرد رفت و پرسيد: خوب، چطور بود؟
پيرمرد لحظاتي فکر کرد و گفت: من يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب در اصطبل داشته باشم، همه بارها را روي دوش او نمي گذارم.
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟
آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند.
چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند!
اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد...
راهنما لحظه ای به او که نیشخند تمسخر آمیزی بر لب داشت نگاه کرد وبعد پاسخ داد: از کجا می دانم که خدایی هست؟! دیشب از کجا فهمیدم که نه آدم که شتری از اینجا عبور کرده است؟ مگر از روی ردپای باقی مانده در شن ها نبود؟!
وبا اشاره به خورشید که آخرین انوارش را از دامن افق جمع می کرد در ادامه گفت: قطعا این ردپای انسان نیست.
(برگرفته از یک داستان واقعی)




