تبليغاتX
دست نوشته های خودمونی

خیلی وقت بود که دیگه اهل خونه صداش رو نشنیده بودن

خیلی وقت بود که دیگه نمی تونست خودش غذا بخوره

خیلی وقته بود که دیگه توان نشستن نداشت

وکلا خیلی وقت بود که می گفتن حالش خیلی بده

سه شنبه هفته پیش دیگه گفتن همه بیاید که دیگه ساعات آخرشه

همه رفته بودن همه اونجا بودن

بجز ما، ما نتونستیم بریم

ولی ای کاش رفته بودیم

ما قرار بود چهارشنبه صبح بریم

چهارشنبه صبح دور بر ساعت 7 صبح بود که دیگه داشتیم راه می افتادیم که زنگ تلفن خونه به صدا در اومد و خبر دادن که ......

عازم سفر شدیم اما نه برای سر زدن بهش بلکه برای برگزاری مراسمش

راه خیلی طولانی شده بود

اونقدر که دیگه تحملش رو نداشتیم تلفن ها مدام زنگ می زد

چه برای گفتن تسلیت چه برای اینکه بدونن که ما کجایم

بابا خواهش کرد خاکش نکنن تا آخرین بار ببیندش

واز همون زمان ترافیک شروع شد

حرکت ماشین ها آنقدر کند شده بود که پیاده اگر می رفتیم سریع تر می رسیدیم قرار بود ساعت 10:30 برسیم اما ساعت 10:30 تازه ما نیمی از راه را پیموده بودیم حرکت لحظه به لحظه کند تر می شد از زمین و آسمون برامون می بارید هر مشکلی که باعث کندی حرکت می شد تو اون ساعات اتفاق افتاد صدای موبایل ها اصلا قعطی نداشت گفتن ما می بریم نماز میت رو می خونیم تا شما برسین

عقربه های ساعت کم کم دیگه ساعت 12 رو نشون می داد که بابا دل رو زد به دریا و با اولین زنگی که تو اون ساعت بهش زدن که کجایید گفت: دیگه تقصیر من نیست هرکاری می خواید بکنید بکنید ما دیگه نمی رسیم که کم کم او را به خاک سپردن

ساعت حدود 1:30 بود که زنگ زدن گفتن دیگه عجله نکنید دیگه کار تموم شد و از همون لحظه به بعد راه کاملا باز شد بی هیچ ترافیکی و مشکلی ما به راه خودمون ادامه دادیم

حکمتش رو دیگه نمی دونم اینکه مامان بزرگ دوست نداشت ما ببینیمش یا دوست نداشت ما رو ببینه دیگه نمی دونم حکمتش چی بود.

بلاخره رسیدیم همگان منتظر ما در همان قبرستان ایستاده بودن دیگه هیچ کس نمی تونست جلوی اشکاش رو بگیره حتی تک تک ما نوه ها هم ازش خاطره هایی داشتیم که دل کندن ازش واقعا سخت بود  

 اما اتفاق افتاده بود و باید باور می کردیم

از همه طرف برای تسلیت گفتن می اومدن و هرکسی سعی داشت این غم بزرگ رو کم کنه

روز دوم هم به همین منوال گذشت ما دیگه به روز سوم رسیده بودیم

روز سوم جمعیت اونقدر زیاد بود که دیگه کنترل کار از دست ما خارج شده بود اول فکر کردیم که شاید خرما و حلوا و میوه کم بیاد اما آنقدر جالب بین مردم تقسیم شد که هم خوردن و هم جهت تبرک با خودشون بردن

مردم اینقدر قبولش داشتن که حتی تکه های کاغذی که برای تزئین گل بود رو هم با خودشون به تبرک بردن و هم چیز اونجوری که مامان بزرگ لیاقتش رو داشت برگزار شد.

روز چهارم تصمیم بر این شد که سری به خونش بزنیم آخه هشت ماه بود که دیگه تو خونه اش زندگی نمی کرد اما حدود 67 سال بود که اونجا زندگی  کرده بود.

 وقتی در خونه اش رو باز کردیم دیگه هیچ کس نتونست جلوی اشکش رو بگیره هنوز بوش تو خونه می اومد هنوز لباساش با همون نظم خاص سرجاش آویزون بود و کلا همه چیز همون جور بود که بود.

همیشه یادمه سر ایوون می نشست و از همه عابرا و ماشینها که رد می شد خبر داشت. همیشه یادمه هرکسی رو که می دید سیر تا پیازه قضیه رو تعریف می کرد و اصلا کار نداشت اشخاصی که می گه می شناسی یا نه و با دیدن دوباره خونه اش همه مون دوباره با هم خاطرات رو مرور کردیم. و این بار و برای اولین بار خونه رو بدون مامان بزرگ خوبم دیدم و واقعا برای همه ما سخت بود که باور کنیم اما باید باور می کردیم.

مراسم هفتم هم با همون شکوه وعظمت توصیف ناپذیر خودش به انجام رسید و درست همه چیز از خاکسپاری تا مراسم همه چیز طبق وصیتهای خودش انجام شد.

و امروز درست هشت روز از آن روز می گذره وهنوز باورش سخته که اون مامان بزرگ خوب و مهربون اون مامان بزرگ دوست داشتنی اون مامان بزرگی که وجودش برکت بودواسه خاندان اون مامان بزرگی که هرکسی که دیگه علم پزشکی ازش نا امید شده بود دست به دامانش می شد و جواب می گرفت دیگه پیش ما نیست.

با آخرین نفس

بوی قربت پرسش فردا را

در خانه ریخت

آنگاه بی درنگ

مادر بزرگ من

در جامه ای به رنگ سرانجام

پیچیده شد

بوی کبود مرگ

ما را احاطه کرده بود

مادر بزرگ من

با گیسوان نقره ای بی فروغ خویش

سطح کبود و سربی تابوت سرد را

پوشانده بود

ما چند لحظه ای

در کوچه های سرد سرانجام خویشتن

در ترس و اضطراب فرو ماندیم

چندان عمیق که گفتی

دنیا

تا لحظه ای دیگر تعطیل می شود


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط يک دوست
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..

همه تعجب کردند.

مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط يک دوست

حدودا دو سه سالی می شد که می شناختیمت روزهایی که با هم سپری کردیم که از ثانیه ها و حتی دقیقه هاش خاطره وجود داره خاطراتی که بارها با  هم مرور کردیم و حتی روی دیوارهای یکی از این وب گاه های حک کرده بودیم و حدودا دو سه سالی بود که  با هم دیگه این روز رو جشن می گرفتیم و از نزدیک یا به قول معروف فیس تو فیس بهت تبریک می گفتیم. 

اما الان باز هم حدودا یک سالی می شه که دیگه همدیگرو نمی بینیم و دست تقدیر هر کدوممون رو یه ور پرت کرده حتی من و هپلی هم که اسما با هم یه جا هستیم ولی اون رو هم حدودا ۲ ماه که ندیدمش کسی اگر دیدتش سلام من رو هم بهش برسونه

به هر حال امروز اومدم بگم که هنوز یادم نرفته که چه دوستایی داشتم و دارم درسته هم دیگه رو نمی بینیم ولی هنوز دلامون به هم نزدیک و هنوز همدیگرو رو فراموش نکردیم لااقل در مورد من یکی که اینجوری شما رو نمی دونم

به هر حال خجالت هم که نمی کشی سال به سال سنت مثل شمارنده کنتور آب و برق بی وقفه داره می ره بالا و کماکان خونه بابا جا خوش کردی

دیگه بابا بوتون کل محله رو برداشته ولی...

مخصوصا اون یکی(مامان بزرگ رو می گم) جالبه اینکه اصلا هم بر روی خودش نمی یاره (البته این رو دارم می گم ومی دونم که بعدا مامان بزرگ می یاد  طی یک پیام خصوصی گوشم رو می کشه) ولی خوب من که دوستشم نگم کی می خواد بگه

حالا هر چی این خاله باهاتون مدارا می کنه و هی عروسیش رو می ندازه عقب نگاه کن بنده خدا ها خاله و عمو منتظر شما نشستن  هی بهتون احترام می ذارن که مثلا به اون ریش سفیدتون احترام گذاشته باشن نخوان زودتر از شما عروسی بگیرن ولی شما اصلا هیچ به روی خودتون نمی یارین

حالا من که هیچی(خودتون می دونید من اصلا از این قصدا ندارم) ولی این هپلی بنده خدا گناه داره وایستاده شما برین بعدش اون بره ولی بازم انگار نه انگار به هرحال امیدوارم به حق این سال جدید لااقل یه اتفاقاتی برای شما دوتا(مامان بزرگ وتپلی رو می گم) بیفته کما اینکه مامان بزرگ که در آستانش قرار داره وفقط کافیه یکی هلش بده تا قشنگ به جمع مرغان بپیونده ولی حیف که من دیگه نمی بینمش و گرنه خودم مسئولیت این وظیفه خطیر رو به گردن می گرفتمI'm Sorry چه می دونم والا شایدم تا حالا اتفاقاتی افتاده ولی ما رو بی خبر گذاشتن تا مبادا طلب شیرینی کنیم یا مثلا بگیم ما می خوایم بایایم عروسی ولی من خودم شخصا قول می دم نمی یام عروسی (وای نمی دونم چرا هر دفعه راجع به مامان بزرگ حرف می زنم گوشم درد می گیره)

به هر حال امیدوارم ۲۳۲ سال عمر کنی دقت کن اون دو سال آخرش خیلی مهمه

و تمام مراحل زندگی ات هم همراه با موفقیت سعادت و سلامت باشه

اینم کادوی من:

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط يک دوست
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط يک دوست
يک کشيش جوان که از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در يک کليسا در روستايي به ايراد خطابه پردازد، راهي طولاني را از منزلش تا آن کليسا پيمود.
او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خيلي زود حرکت کرده بود، عليرغم وجود طوفان و بارش شديد برف به موقع به آنجا رسيد.
وقتي وارد کليسا شد فقط يک مرد روستايي در آنجا نشسته بود، کشيش قدري منتظر شد تا شايد افراد ديگري نيز به کليسا بيايند، پس از گذشت زمان و نيامدن کس ديگري، او به آن پيرمرد روستايي نزديک شد و گفت: فقط شما تشريف آورده ايد، به نظر شما من بايد چکار کنم؟
پيرمرد لبخندي زد و گفت: من فقط يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب هم در اصطبل داشته باشم، بايد به آن غذا و خوراک بدهم.
کشيش جواب داد: بله بله، حرف شما درست است! لذا به جايگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خيلي جدي گرفت. سخنانش بسيار هيجان انگيز و گرم شد. وقتي به قسمت پاياني سخنراني رسيد و به ساعتش نگاه کرد ديد يک ساعت و نيم از زماني که سخنراني را شروع کرده است، مي گذرد.
در پايان از جايگاه پايين آمد و دوباره سراغ پيرمرد رفت و پرسيد: خوب، چطور بود؟
پيرمرد لحظاتي فکر کرد و گفت: من يک کشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم که اگر فقط يک اسب در اصطبل داشته باشم، همه بارها را روي دوش او نمي گذارم.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط يک دوست
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط يک دوست
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟
آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.
چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند!
اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط يک دوست
مرد فرانسوی به همراه راهنمایی عرب از بیابان می گذشت. روزی نبود که مرد عرب بر روی شن های داغ زانو نزند و با خدایش راز و نیاز نکند. سرانجام یک روز عصر مرد کافر از مرد عرب پرسید:از کجا می دانی که خدا هست؟

راهنما لحظه ای به او که نیشخند تمسخر آمیزی بر لب داشت نگاه کرد وبعد پاسخ داد: از کجا می دانم که خدایی هست؟! دیشب از کجا فهمیدم که نه آدم که شتری از اینجا عبور کرده است؟ مگر از روی ردپای باقی مانده در شن ها نبود؟!

وبا اشاره به خورشید که آخرین انوارش را از دامن افق جمع می کرد در ادامه گفت: قطعا این ردپای انسان نیست.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط يک دوست
شخصی با هزار زحمت وتلاش همه دارایی خود را صرف خرید معدنی طلا می کند به امید این که روزی بتواند ثروتمند شود . با تمام توان وبا به کارگیری وسایل لازم شروع به حفاری می کند . روزها و هفته ها وماه ها سپری می شود اما از طلا خبری نیست . برای ادامه ی کار مجبور می شود از بانک ها وام بگیرد به امید اینکه با استخراج طلا همه وامها را پرداخت خواهد کرد اما چه سود که باز هم خبری از طلا نیست هرچه تلاش می کند بیشتر ناامید می شود تا حدی که دیگر احساس می کند توان پرداخت هزینه ها و ادامه کار را ندارد . با نا امیدی تمام، کار حفاری را متوقف می کند و برای رهایی از مشکلات تصمیم می گیرد معدن را به قیمیتی نازل بفروشد وخود را از این وضع خلاص کند. شخص دیگری حاضر می شود معدن را از او بخرد وکار نا تمام وی را ادامه دهد. خریدار پس از نیم متر حفاری به طلا دست پیدا می کند وظرف مدت کوتاهی یکی از افراد ثروتمند شهر می شود وقتی صاحب قبلی معدن این خبر را می شنود از تصمیم غلط وشتاب زده خود به شدت پشیمان می شود وحکایت این (نیم متر باقی مانده)او را تا مرز جنون پیش می برد. از این اشتباه خود درس بزرگی می گیرد ودر شغلی دیگر تمام تلاش خود را به کار می بندد وسالها بعد او هم به فرد ثروتمند وموفق تبدیل می شود که همه موفقیت خود را مدیون عبرت گرفتن از (نیم متر تا موفقیت) می داند.

(برگرفته از یک داستان واقعی)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط يک دوست

سلام دیروز که گذشت من تونستم یکی دیگه از چندمین بهار زندگی ام رو ببینم.

دیروزم تموم شد بدون اینکه دوستام یادشون باشه که امروز چه روزیه (البته از حق نگذریم فقط تپلی جون یادش بود به همین خاطر اون از هر اتهام بیان شده در این متن مبراست و  همین الان هم که دارم این رو می نویسم یعنی سه شنبه اومدم دیدم مامان بزرگ هم لطف کرده نظر گذاشته) اما نه هپلی نه حتی خاله هم یادش نبود که دیروز چه روزی بود یعنی تا وقتیکه من تو وبلاگم داد نزنم که آی مردم امروز تولدم بود هیچ کس یادش نمی مونه یعنی هیچ کدومشون حتی این زحمت رو به خودشون ندادن یه تبریک خشک و خالی بگن البته تقصیر خودشون نیست الان چند وقته که اس ام اس ها قطع شده واز وقتی که اس ام اس اختراع شده و از وقتی که آدمها می تونن حرفهاشون رو خیلی راحت در قالب اس ام اس بگن دیگه زنگ زدن معنی خودش رو از دست داده وهمون ها الان زورشون می یاد که زنگ بزنن اشکال نداره آخه من اعتقاد دارم که افراد رو نمیشه مجبور کرد که آدم رو دوست داشته باشند اشکال نداره.

بهر حال خدا رو شکر می کنم که بهم اجازه داد که این روز رو ببینم وباز هم خدا رو شکر می کنم که هر آنچه را ازش خواستم وهر آنچه را که ازش نخواستم اما لیاقتش رو داشتم بهم داد.

یه روز وقتی که فکر می کردم که به این جا برسم مغزم سوت می کشید و فکر می کردم به اینجا رسیدن کارمن نیست.

یه روز رسیدن به این درجه علمی آرزوم بود اما فقط ازرش خواستم و اونم کمکم کرد (این رو حداقل توی این دوره جدید در مقایسه با هم دوره هام بهم ثابت شد) وخوشحالم که هنوز یادم نرفته که به خودی خود هیچم اما وقتی که خدا در کنار آدم باشه آدم می تونه دنیا رو تسخیر کنه.

حالا واسه خودم کسی شدم حالا واسه خودم عنوان دارم یه عنوان بزرگ (البته چند ترمی مونده تا تسخیرش اما یه استاد داریم که می گه وقتی که قبول شدین دیگه مدرکش تو جیبتونه) داشتم می گفتم یه عنوان بزرگ که شاید خیلی ها توی این شهر و توی این کشور آرزوش رو دارن اما من اون رو دارم وخدا رو شکر.

یه روزی وقتی که می گفتن فلانی ..... داره با حسرت نگاه می کردم وفکر می کردم که اینم کار من نیست اما الان که من خودم هم اون رو دارم فکر می کنم اگر آدم بخواهد وخدا هم بدونه که صلاحش اینه هر چیزی رو که بخواهد می تونه بدست بیاره روزی که برای خدا نامه نوشتم وتوی اون خواسته ام رو گفتم هیچ وقت یادم نمی ره البته الان با خوندن اون نامه خندم می گیره حتی چند دفعه خواستم بندازمش دور اما دلم نیومد آخه به قول عمو مصطفی آدم باید آرزوهاش رو جایی بنویسه آخه خدا یادش نمی ره اما آدم ممکنه یادش بره که چیزهایی که الان داره یه روز آرزوهاش بودن منم به خاطر همین دلم نمی یاد اون کاغذ رو دور بندازم.

اما یه چیزی رو هر وقت ازش خواستم بهم نداد اما به قول مامان بزرگ (دو کلمه از مادر عروس که به تازگی داره به جرگه عروسان می پیونده) آره داشتم می گفتم مامان بزرگ یه روزی طی اس ام اس بهم گفت اگه یه چیزی رو از خدا خواستی وخدا بهت گفت نه پس مطمئن باش که یک چیز بهتری رو داره برات آماده می کنه.

به هر حال خداجون به خاطر هر آنچه که بهم دادی و ندادی شکر و ازت ممنونم که بهم اجازه دادی که امروز رو با چشمام ببینم حالا اینکه کی بهم تبریک گفت و کی نگفت مهم نیست مهم اینه که من حداقل واسه خودم مهمم.

فقط همین

تموم شد به همین سادگی    


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط يک دوست
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب




Blog Skin